!هفتم تيرماه ِ ما
با لباس شخصی ها
تو، به خود نگاه مي كني
آينه سياه مي كني
پرده بر ترانه مي كشي
پنجره تباه مي كني
من، ستاره آه مي كشم
دست روي ماه مي كشم
نوازش نسيم مي كنم
روي شب نگاه مي كشم!
آينه سياه مي كني
پرده بر ترانه مي كشي
پنجره تباه مي كني
من، ستاره آه مي كشم
دست روي ماه مي كشم
نوازش نسيم مي كنم
روي شب نگاه مي كشم!
ميعادگاه ما
انسان و آبادي
تاريخ و آينده
ميدان آزادي!
تو با گلوله و من باگل
تو با شليك و من با آواز
تو زرد ِ نفرت، كبود ِ كين
من سرخ ِ عشق و سبز پرواز
كسب تو، قتل ِ گل و شبنم
اعدام ِ باد و نور و دريا
كار ِ من كِشت ِ چراغ و دف
تيمار ِ رَنگ و رقص و رؤیا!
ميعادگاه ما
انسان و آبادي
تاريخ و آينده
ميدان آزادي!
ایرج جنتی عطایی

9 نظرات
اینجا تهران است اینجا کابوسی که خانگی نشود به زور قراول ها و گزمه ها بیعت می کند با چشم کسی که خیس از تماشای آزادی است وقتی همه ماعادت کرده ایم که شب را تا صبح به بیداری بگذرانیم که مبادا شاید در نیمه های شب کسی رویاهایمان را به سرقت ببرد. وقتی زن باتوم می شود وقتی مردسرکوب می شود و سرکوب می کند دیگر چه فرق می کند که آسمان دیشب به رنگ خون کدام رویا دیده امروز باشد.
با این که دارن سیاه پوشا
از توی شط کوچه ها، جمع می کنن ستاره های پر پر ،
با این که دارن عزا دارا
از زیر آوار و جنون در میارن کفترای خاکستر
با این که بوی تفتیش و خون پیچده توی قصه ها
با این که صدای انفجار مرثیه خون همه جا
هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد
می شه تسلیم شب اسیر کابوس نشد
می شه باز سنگر از ستاره ساخت و به قرق سر نسپرد
هنوزم می شه عاشق شد و از ستاره مایوس نشد...
چه می شود گفت . در این روزهای جهنمی. که اگر حرفی بزنی جوابش چماق است و زور .
بگو :نه به خط کشیدن
رو پر پرواز رویا
بگو : نه به سنگ پروندن
به قناری ، به شقایق
به سیاه کردن آینه
به قفس کردن مهتاب
بگو: نه
به سنگسار دو تا پروانهی عاشق
همین و همین! بگو نه!
اما هنوز نمیفهمم که چطور می توان چنین گستاخ و حق به جانب در چشمان پاک دخترکان این سرزمین خیره شد! هنوز نمی فهمم چطور؟!
عکسی که استفاده کرديد کار ِ آرش است از سايت ِ www.kosoof.com .
روا نبود بدون ِ منبع استفاده شدن ...
دوستتان دارم آقای جنتی عطايی . که آبروی ِ ترانه سرايی سرزمين ماييد
...
ميشه قربانی ِ اين وحشت ِ منحوس نشد
با سلام خدمت استاد..آزادی در گرو همت است ..همتی که گر کم باشد ولی زیر این همه هجوم افکار ضعیف و زورگویانه گم شده است..امید به رهایی.استاد . ایمیلی برایتان زدم .منتظر پیام محبت آمیزتان هستم.با تشکر.احمد فتاحی
من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی میرفت
زن ! دلم براش می سوزه ! زنی که هیچوقت چون انسان بوده باهاش برخورد نشده ! همیشه چون زن بوده اهمیت داشته یا در محدودیت بوده !!! این درد بزرگیه !
وقتی تن پوش ستاره شد کفن
وقتی زیر آب طلوعتو زدن
وقتی که تا خواستی آرزو کنی
روی آرزوت نوشتن قدغن
تازه می بینی رسیدی ته خط!
حتی زندگیتو دزدیده ن ازت!
نقداً مشکلاتی بزرگتر از فقدان آزادی گریبانگیر من است. گرفتاریهای وسیعتر از تلفیق سیاست و ایدئولوژی با من میپلکد. معضلات فربهتر از رعایت نشدن حق زنان، دوروبر من غلت میخورد. من درگیر ِ نیازهای اولیهام هستم. فعلاً دهکورهی ما برق میخواهد. برق نداریم. در این پایتخت ِ "پیدنکوئیه" برق متوالیاً میرود. من و سایر همشهریهایم که به سان ِ سیبزمینی ِ پشندی، عاری از لختی عار و درد، در شهر غِل میخوریم، برق میخواهیم. میگویند تا نیازهای اولیه مرتفع نگردند بر رفعنگشتن نیازهای ثانویه حرجی نیست. اضطرار با برق است. انرژی هستهای حق مسلم ماست؟ فعلاً که برق هم حق مسلم ما نیست چه رسد به انرژی ِ هستهای. حق مسلم ما هیچ چیز نیست جز آن چه بر ما میگذرد.
از اینها که بگذریم، آقای جنتیعطایی ِ عزیز، ترانهی بسیار بسیار زیباییست. البته من، شخصاً، هم "گیتار" ِ کتاب را بیشتر از "تیمار" ِ وبلاگ میپسندم و هم "تاریخ ِ آینده"ی کتاب را بیشتر از "تاریخ و آینده"ی وبلاگ. اما از آن ترانههای دوستداشتنیست که امیدوارم در مراحل آهنگسازی و اجرا با بخت و اقبالی بیشتر از آنچه نصیب "به من چه؟" شد، مواجه شود.
Post a Comment